Tuesday, August 12, 2008

این عکس یکی از پنجره های روی صفحه ی نمایش من رو نشون می ده. لیستی که نشون داده شده مربوط به برنامه های کامپیوتری هست که در حال اجرا شدن روی یک خوشه ی محاسباتی هستند. کار من ایجاب می کرد که ظرف پنج شیش ماه گذشته پردازشگرهای زیادی رو همزمان به طور موازی به کار بگیرم.

مثلا توی شکل می بینید که حدود پنجاه و خورده ای برنامه ی کامپیوتری هر کدوم روی یک گره چهار-پردازشگره از شبکه ی محاسباتی در حال اجرا هستند. بعضی از برنامه ها هنوز توی صف قرار دارند تا سیستم به طور خودکار اجازه ی اجرا بهشون بده.



یک خوشه ی محاسباتی عمدتا از تعداد زیادی پردازشگر تشکیل می شه که همگی با هم کار می کنند. بزگترین خوشه ی محاسباتی می تونه همین شبکه ی اینترنت باشه در صورتی که اجازه داشته باشیم بخش هایی از برنامه ی خودمون رو روی کامپیوترهای دیگران که به اینترنت وصل هستند به اجرا بگذاریم.

معمولا همه ی برنامه های کامپیوتری از بخش هایی ساخته شده اند که می تونن به طور مجزا اجرا بشن و سپس نتایج شون رو به اشتراک بزارن. یک خوشه ی کامپیوتری (و یا اَبَر-رایانه) این امکان رو فراهم می کنه که هر کدوم از این بخش ها روی یک پردازشگر اجرا بشه و به این ترتیب سرعت اجرای برنامه چند برابر می شه.

عامل مهمی که یک خوشه ی محاسباتی رو متمایز می کنه سرعت ارتباط بین پردازشگرها ست. هر کدوم از برنامه هایی که توی این لیست می بینید روی یک گره چهار تایی که حافظه ی مشترک دارند در حال اجرا هستند. ولی در صورتی که حافظه ی بیشتری نیاز داشته باشیم و قرار باشه چند صد پردازشگر رو با هم به کار بگیریم، نحوه ی هم زمان کردن و سرعت انتقال داده ها بین پردازشگرها در درجه ی اول اهمیت قرار داره.

Wednesday, August 06, 2008

Food is the one thing that I have always been a huge fan of. I certainly mean decent food here (!), as long as it is also filling though. An excellent portion of meal which doesn't fill an empty stomach is no worth the time or the money! I admit that my passion for food is indeed more gluttonous than gastronomic. Food should be both nice and filling to make one's stomach go numb! It's only with a full stomach that one can truly appreciate the glory of the universe!*

For me one such cherishable source of pleasure is the lettuce (kaahoo!). I love this snack so much that I even took some photos with it tonight! This vegetable is so succulent that when you bring it close to your mouth you worry that it might melt. When you bite it gently it feels like you are giving passionate kisses to a beautiful girl's lips. Then when you feel it in your mouth it is real gorgeous!

The iceberg lettuce is so succulent a vegetable that you feel it's been soaked in a cool scent of breeze. As you chew it it is like a crunchy snack that you have never cracked! With each crackling you feel sparkles of joy spread in your mouth, until full flavors show up. Then you just have to let yourself to the sweet fragrances of this little piece of gem.

Tonight it was a pleasure for me to have some naughty romance with this lovely vegetable. I played around in my mouth with one of these cute babies for fifteen mins. Although it was only after finishing the second one that my stomach felt the real pleasure!

* This is my job!

PS. will post the photo tomorrow.

Friday, August 01, 2008

همین یک هفته پیش بود که دوچرخه ام رو یه سرویس اساسی کردم. دادم تایر و تویوب ها و قالب ترمزهاش رو عوض کردند. حالا امشب که رفته بودم یه شوی کمدی ببینم دوچرخه رو توی خیابون پارک کردم. وقتی برگشتم دیدم چرخ جلوش از وسط تا شده. انگار یک سری آدم لاابالی که این جا هم کم نیست این بلا رو سرش آورده اند. حالا یه کم تنم می خواره تا یه گوشمالی به فرهنگ کثیف این جامعه بدم.

واقعا باعث شرمندگی یه که ماها باید ناچار بشیم به همچین جامعه ی هرزه ای پناه بیاریم. واقعا نمی دونم که چطور همچین کشوری که سر تا پا غرق در لاابالی گری و بی بند و باری یه امروز باید یه همچین موقعیتی تو دنیا داشته باشه. کافی یه یه شب از شب های آخر هفته توی خیابون ها راه برید همه جور صحنه های زشت و قبیح می بینید. ملتی که روز معمولی با نزاکت و خجالتی به نظر می رسه وقت مستی هار می شه. جماعت آشفته رو می بینید که از فرط خوردن الکل گوشه ی خیابون بالا می یارن. بعضی ایستاده اند و روی دیوارها می شاشند و عده ای اوباش گوشه گوشه ی شهر رو قرق می کنن.

رفتار و کردار بعضی از دخترهای بریتانیایی رو از فاحشه نمی شه تمیز داد. این گفته ی من نیست، بارها این رو شنیده ام! این "بعضی" هم البته کم نیستند اتفاقا درصد زیادی رو هم تشکیل می دهند. هر چقدر که نجابت و زن بودن هنوز تو اروپای قاره ای ارزشمنده، این جا بی بند و باری و هرزگی ارزش محسوب می شه. دخترها باحال به حساب می یان وقتی اون قدر مست کنن تا روی پسرها ولو بشن! همین طوره که این جامعه بیشترین درصد حاملگی در سنین نوجوانی رو هم داره. من شخصا هیچ دختر بریتانیایی ای رو ندیده ام که واقعا تونسته باشه احترام من رو جلب کنه.

من امیدوارم که این جامعه با این فرهنگ هرزه اش بیش از این توسعه پیدا نکنه. همون بهتر که تمدن انگلوساکسون به سراشیبی خودش رسیده باشه. واقعا برای برتراند راسل، دیوید هیوم، نیوتن، مکس ول، داروین، شکسپیر، کانرد، فرنسیس بیکن وَ وَ وَ .. همه ی اون هایی که این جامعه رو به این جا رسونده اند متاسف هستم.

Wednesday, July 23, 2008

الان که اومدم برم بخوابم یه گفتار نغر به ذهنم رسید که خودم همین حالا ساختم:

خوب که فکر کنی می فهمی که هیچ زنی واقعا ارزش این رو نداره که پاش بمونی، مگر این که معشوق اش رو به خاطر تو ول کرده باشه. در عین حال کسی که معشوق اش رو ول کرده باشه قابل اطمینان نیست. نتیجه ی اخلاقی این که واقعا هیچ زنی ارزش این رو نداره که بهش کاملا متعهد و پایبند باشی. (اگه می خواید می تونید به مردها هم تعمیم اش بدیده)

پی نوشت 1: حالا شما دخترهای خواننده حرف من رو زیاد جدی نگیرید ؛)

پی نوشت 2: حالا باز دم غروب یا آخر هفته که بشه و احساس تنهایی کنم از این حرفم توبه می کنم. زن ها موجودات عجیبی هستند. جدا داشتن و نداشتن شون هر دوش غمه..

پی نوشت 3: این فکر ها شاید از این ناشی بشه که از شانس بد تو یک سال اخیر چند تا دختری که به تور من خوره اند همه شوهر دار بوده اند (!) و البته خودمونیم من هم کم باهاشون خودمونی نشده ام ؛) شرمنده ولی اگه این اشکالی داره تقصیر من عذب نیست.

Monday, July 21, 2008

This evening I came home and turned on the TV. There was a movie on in which one of the actors had a familiar voice. After a little while I realized that the actor was George Carlin, one of my favorite stand-up comedians who has just recently passed away. I couldn't recognize him instantaneously as I was only familiar with his tone of voice through podcasts. This was the guy who once said: "In some societies it is fine to prick your finger, but not to finger your prick."

I think we have reached the age where we see more and more people - that we have known - leaving us! During all these years we have come to know so many people who are now passing so lightly. Sometimes I think whether I will see my grandfather again who should now be 87 years old. He used to consider me in some way as one of his favorite grandchildren; but now I talk to him every year only for a few minutes!

I was also so confused (rather than shocked) to read that Khosrow Shakibaie passed away a couple of days ago ~. All these years he made such an immortal character that now one cannot easily believe that he is dead.

Thursday, July 17, 2008

It's sad to remember you're gone. I can still imagine being with you standing by me on top of the hill. The hill that we climbed the first time we were together. I can still feel the fascination by which I offered you my hand. I wish all the happiness wasn't just a fantasy, and that moment would last forever. Then I would fall for you every day.



This song is for you, just as you would like to hear it :)